یادداشتهای هلن عزیزی

خرید بک لینک
ناگهان بانگی برآمدخواجه خفت،با همان بانگدر خوابعالم را بخوردهی ببردُ هی بدزدُتا که لبها باز شدخواجه گفت،قسمت نبودای بلایمان برسرتقسمت ما را خواجه خوردخواجه دینش راباد بردنکبت و ظلم و ستمنیکی بمردوای باز خواجه خفتقهقه، ذلت ،فریب ،یاور بشدتیرگی، ذهن کثیف،حاصل بشد((ناگهان بانگی بر آمدخواجه مرد))توشه ی راهت چه شددر وجودت اسرافنیکی کارت چه شدآه خواجهزورگوها و ستمگر غافلندعاقبت همراهتکه شد(( خواجه مشتی خاک هم با خود نبرد))هلن عزیزی + نوشته شده در جمعه یکم تیر ۱۴۰۳ ساعت 12:41 توسط هلن عزیزی  |  یادداشتهای هلن عزیزی...

ما را در سایت یادداشتهای هلن عزیزی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 26 تاريخ: پنجشنبه 7 تير 1403 ساعت: 18:00

صفحه بندی